تبليغاتX
قصه عشق ما دو تا

قصه عشق ما دو تا

عاشقم من..عاشقی بی قرارم..کس ندارد..خبر از دل زارم............

خداحافظی با آرمین

سلام آرمین جان...

خیلی دلم می خواست این عشق بینمون تا ابد جاودانه بمونه...من می خوام اما تو نخواستی..... برو تو ادامه مطلب...رمزی که بهت اس ام اس کردمو وارد کن و نا مه ی خداحافظیمو بخون...

دوست دارم..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:30  توسط بهار  | 

این دیگه واقعا آخرین پستمه اینجا......

دارم این وبلاگو می بندمش چون یکی دیگه باز کردم..

اینطوری مطمئنم که آرمین آدرسشو نداره و راحت می نویسمممم

دوستای گلمم می تونن راحت تر کامنت بذارن..

تا یه هفته بعد اینو می بندم..

اونایی که می خوان آدرس جدیده رو برام کامنت بذارن براشون می فرستم...

دوستوووون دارم

کامنتاتون باعث دلگرمیمه...

حتما اونجام پیشم بیاین...

فعلا................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 14:34  توسط بهار  | 

پست دوم جدید-آرمین جدید!

گفته بودم که کنکور دارم و دیر میام..راستش می خواستم تا روز بعد از کنکور نیام اما نشد...یه جورایی دلم اینجا بود...

 اولا در جواب مرضیه جونممممم و بقیه بچه ها بگم که: یه بار قبلا هم گفتم اگر فقط دوست دخترش بودم هیچ وقت امتحانش نمی کردم.. یعنی این مسایل برام مهم نبود یا بهتر بگم از نظر من ربطی به من نداشت... اما من دارم به ازدواج با اون فکر می کنم و الآنم در حال شناختنشم...

 

وااااااااااااای نمی دونین چه پسر گلی شده قربونش برم...

الآن این آرمین اون آرمینی نیست که تا حالا در موردش خونده بودینا...!!

از نظر من چیزی که الآن می بینم فیلمش نیست خودشه..چون مطمئنم خیلی دوسم داره.مطمئنم عاشقمه.منو واسه ازدواج می خواد.و می خواد تغییر کنه و داره تغییر می کنه....امید وارم همیشه همین طور باشه.

آرمین واقعا تغییر کرد و داره تغییر می کنه.....

ایشون در طول صبح تا شب و همچین در طول شب تا صبح(!!!) ما را از الطاف خود بهره مند می کنند!

این الطاف شامل پیامک و تماس تلفنی می باشد.. وای انرژی مثبت می گیرم ازش..

من چیزیو مخفی نمی کنم.اگه خوشحال می شم از این که زیاد باهام در تماسه در کمال تواضع(!!!) وانمود می کنم.

وقت درسمو نمی گیره که هیچ کلی هم کمک می شه..روحیه می ده واسه درس خوندن.

همین که داره عوض می شه باعث می شه همه چیو فراموش کنم..این تغییر برام فوق العاده ارزشمنده.

 

عیدیمو داد.با چیزایی که اینجا نوشته بودم و خونده بود نمی خواستم قبول کنم اما به زور گذاشت تو دستم. می دونستم اگه نگیرم خیلی ناراحت می شه..

جمعه اومده بود خونمون................

نمی دونم چطوری خوشحالیمو ابراز کنم!

خیلی به من خوش گذشت.آرمینم می گفت که خییییلی بهش خوش گذشت.

چند روز پیش هم اومد دم در خونه دوستم بهش گفته بودم واسم قاب موبایل بخره بیاره اومد دیدمش..

البته تو شهرک کنار خونه دوستم پارک کرد.منم رفتم تو ماشینش برای دقایقی چند و نگهبان محترم شهرک هم کم لطفی نکردن از کمر به بالا از پنجره ی دکه نگهبانیشون بیرون بودن و چشمهاشون به صورت موازی داخل ماشین ما بود....!!!!!!!!!!

24 فرودین تولدمه...اون روزم میاد خونمون.....

کیکم می خره یه جشن کوچولو می گیریم.

وای من خوشحال تر از پیشم دارم خوشحال ترم می شم!!

 

هنوز نامه ای که واسم نوشته بود رو نیورد که بذارمش تو وب...

 

دیشب رفته بود عروسی قبلش که آماده شد...خوشتیپ شد کلی عکس از خودش واسه من گرفت...

یه تومار واسش از مواردی نوشتم که رعایت کنه تو عروسی!!!

 

----------اینجا می خواستم یه چیزی بنویسم یادم رفت چی بود!!!-------

 

خوب برم بدرسم...فعلا که باهمیم..اگه آرمین همیشه همینی باشه که الآن هست..همیشه باهاش می مونم و هیچی براش کم نمی ذارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 10:33  توسط بهار  | 

پست اول جدید!!!(رکورد)

اول یه خواهش از دوستای گلی که این وبلاگ رو دنبال می کنن و یه مدت بخاطر عید نیومدن..قبل از اینکه این پست رو بخونین برین پایین تر و اون قبلیایی رو که نخوندین بخونین و در آخر اینو بخونین...اینطوری هیجانش بیشتره!!!!!!

 

30 اسفند

اومدم دوباره و به همین زودی!!!!!!

تعجب بر انگیزه حتی واسم خودم..منو باش به خیال خودم گفتم حد اقل یه هفته ای ناز کنم غافل از اینکه 1.5 ساعت!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باید اسم منو آرمین تو کتاب رکوردای جهان ثبت شه:

رکورد کمترین زمان بین قطع رابطه و شروع مجدد آن!!!

جالب قضیه اینجا بود که این 1.5 ساعت کذایی بین 3 تا 4.5 صبح بود.......!!!!!!!!! دیگه تا تهش برین....

 

 

من 2.5 صبح که از پای کامپیوتر بلند شدم یه اس ام اس به آرمین دادم که توش آدرس وبلاگم بود و نوشتم از پایین بیا بالا و با دقت همشو بخون زیاد وقتتو نمی گیره.دوست دارم.بای(اولین بار بود که بهش گفتم بای)

گوشیمو divert  کردم رو یه خط خاموش و خوابیدم..

نزدیکای 4-4.5 بود که تلفن خونه زنگ زد همه بیدار شدیم مامان رفت سمت تلفن و شماره رو خوند و گفت آرمینه!!!!!!!!

مامان که از چیزی خبر نداشت خیلی هل کرد.منم گیج بودم انتظار این زنگ رو اون موقع صبح نداشتم.

 

اینطور که مامان می گفت صداش پر بغض بود.(بمیرم براش)

گفت"رزا جان بهار خونه است؟"

"آره خونه است.آرمین جان چیزی شده"

"بهار جواب تلفنمو نمی ده"

"خوب خوابیده"

"رزا من فقط امیدم به توئه..."

"چی شده؟! بهار امشب  یه کم گرفته بود ازش پرسیدم دخترم چیزی شده ؟گفت منو آرمین تفاهم نداریم همین!"

"بهار داره اشتباه می کنه"

"آرمین جان من دخترمو می شناسم..می دونم احساساتش چقدر درگیرت شده و می دونم که اشتباه نمی کنه"

"به خدا به قرآن رزا اینبار اشتباه کرده باید باهاش حرف بزنم"

"بیدارش می کنم"

"من دم درتونم بهش بگین بیاد پائین"(!!!!!!!!!!!!)

"آرمین جان به ساعت نگاه کن من که نمی تونم الآن بگم بیاد پایین..."

کلی از آرمین اصرار و از مامان انکار تا اینکه من گوشیو گرفتم و گفتم"سلام"

"سلام عزیز.خوبی؟"

"مرسی خوبم"

"بیا پایین..من وبلاگتو خوندم دارم روانی می شم"

"نمی تونم بیام پایین"

"خواهش می کنم تو می تونی مامان رو راضی کنی"

"باشه قطع کن ببینم چه کار می کنم؟!"

خلاصه مامانو راضی کردم برم پایین..دلم داشت واسش پر پر می زد. مامانم باهام اومد و تو حیاط قدم میزد (اگه می دونست قضیه چیه عمرا نمی ذاشت رم پایین!) که اگه یه وقت همسایه ای دید مامان رو هم اونجا ببینه...

 

اومد جلو منم خیلی جدی نگاش کردم

گفت"بهار اینا چی بود که تو وبلاگت نوشتی؟!"

"فکر می کنم حرفام کاملا مفهوم بود"

"بهار داری اشتباه می کنی..به جون خودم به جون تو به ارواح خاک بابام من اونی نیستم که تو فکر می کنی"

"یعنی چی؟"

"من 2 بار خوندم وبلاگتو دارم روانی می شم 2 تا قرص خوردم.هیچی نشد.بهار باور کن نصف حرفات اشتباهه"

"امیدوارم.چون اینا تفکر منه و چیزی که می بینم"

"بهار به ارواح خاک بابا به جون تو نصف اون اس ام اس ها رو آرمان می داد..اون گیر می داد حرف بزن.

صدای منو آرمان عین همه اینو بهت ثابت می کنم.آرمان رفت رو بروی بانک تو مغازه ی دوستش نشست که طرفو ببینه...اون مغازه رو بهت نشون می دم"

فقط تو چشماش نگاه می کردم و پلک نمی زدم"یعنی اینقدر واسه آرمان مهم بود؟!"

"بهار تو بدون اینکه منو محاکمه کنی تصمیم گرفتی!"

"محاکمه! این من بودم که بجای مهشید اس ام اس میدادم و جواباتو می خوندم..وقتی همه چی واضح بود چه نیازی به محاکمه.؟تو به من قول داده بودی که جواب اینا رو ندی"

"به ارواح خاک بابا تقصیر آرمان بود من که برات تعریف کرده بودم"

"باور می کنم.خوب؟"

"بهار من اونی نیستم که تو فکر می کنی"

"پس کاری کن که فکرم تغییر کنه"

"حتما این کار رو می کنم...بهار من دوست دارم من عاشقتم"

"منم دوست دارم"

"بهار یه جا نوشته بودی که آرمین می گه مامانم روزی 6 تا آمپول داره ولی فرداش رفت مشهد من چشمام پر اشک شد بهار به خدا به جون تو حالش بد بود خواهرم بردش مشهد!"

همش سعی می کرد دستمو بگیره یا ببوسه و من نمی ذاشتم!

"بهم یه فرصت دیگه بده"

"نه آرمین"

"بهار خواهش می کنم یه فرصت دیگه"

همین طور تو چشماش نگاه می کردم و به این فکر می کردم که عاشقشم...عاشق!

"فقط بخاطر اینکه دوست دارم بهت یه فرصت دیگه می دم"

خندید و دستمو گرفت و بوسید.......

گفتم"به مامان می گم فقط یه فکر اشتباه کرده بودم که آرمین قانع ام کرد"(و همین رو هم گفتم)

گفت"همه چی رو جبران می کنم بهت قول می دم"

"امیدوارم"

"بهار گوشیتو روشن کن"

"باشه"

"صبح بیدار شدی بهم زنگ بزن"

به مامان گفت "رزا من دیوونه ام به خدا دیوونه ام الآن 5 صبحه و من اینجام...ببین که دیوونه ام!!!!!"

مامانم می خواست بگه "من به دیوونه زن نمی دم" که جو رو سنگین دید و نگفت.

 

 

خداحافظی کردیم و رفتم بالا اونم رفت خونشون.

اومدم بالا خیلی گیج بودم...خیلی از این کارش خوشم اومد فوق العاده دوست دارم همیشه اینو بهم ثابت کنه که عاشقمه...... عاشق همین دیوونه بازیاشم..

 

رفت خونه اس ام اس داد"تو وبلاگت همه چی نوشتی اینم بنویس که آرمین دیوانه وار دوسم داره و عاشقمه.به همه بگو.امشب خیلی بهم سخت گذشت اما ارزششو داشت"

"می نویسم"

 چند دقیقه بعد اس ام اس دار"تو عشق منی و من از این به بعد هر کاری می کنمم که عشقم پایدار بمونه. من دیوونه ی تو هستم . اینو بدون که بدون تو نمی تونم زندگی کنم"(امیدوارم تا آخر عمرش رو این حرفا وایسته!)

من اس ام اس دادم"تو چرا هنوز بیداری؟"

"خوابم نمی بره.دارم به حرفای تو وبلاگت فکر می کنم تا به اشتباهاتم پی ببرم.من در مقابله تو خیلی کوتاهی کردم.منو ببخش"

چند دقیقه بعد من اس ام اس دادم"چه خوب شد که دیدمت دلم برات تنگ شده بود دیوونه!"

"منم وقتی تو رو دیدم دوباره جون گرفتم تو دنیای منی عزیزم....چیزی که امشب تو ویلاگت دیدم باورم نشد که تو همه این حرفا رو گفته باشی تو واقعا آخرشی. من به تو و عشقت افتخار می کنم"

"اگر منم اشتباهی کوتاهی ای داشتم بهم بگو تا خورمو تغیر بدم"

"تو خوب و پاکی .این منم که پر از اشتباهم.فقط دوست دارم در هر مورد زود تصمیم نگیری عزیزم"

"باشه.ببینم تو کی اومدی خونه و اس ام اس منو خوندی و ...؟"

"من رفته بودم خونه ی خواهرم چون فردا صبح دارن می رن کیش.گوشیم تو ماشین بود دیدم که اس ام اس دادی حسم گفت که یه اتفاقی افتاده"

"من در کف این حست موندم"

"بازم می گم عزیزم.من به تو افتخار می کنم.دوست دارم"

"منم دوست دارم.قرص خوردم که چند ساعتی بخوابم.صبح خوش!!!!"

 

اینم بود داستان امروز صبح.........روز فوق العاده ای برای من بود

 

 

 

2 فروردین

اون شب که نوشتم یوسف شروع شد منم نتونستم آپ کنم بعدشم که با آرمین حرفیدم و خوابیدم.

چقدر اون شب با یوسف برای خودم گریه کردم...برای اینکه خدای به این خوبی و بزرگی دارم..

امیدوارم خدا منو بخاطر اشتباهاتم ببخشه.....

 

جمعه شب خیلی حرف زدیم.آرمین داشت پای تلفن حرفای وبلاگمو نقد می کرد. می گفت لحنت طلبکارانه است..می گفت خیلی باحال و قشنگ می نویسی..

گفت مثل من نشو منو تغییر بده..یه کاری کن که من تغییر کنم و .......

یه نامه واسم نوشته خواست کامنت بذاره که گفتم بده به خودم تو یه پست جدید بنویسمش...

قراره تا وقتی بهش نگفتم نیاد تو این وبلاگ

 

وای این 2 روز آرمین شده مثل روزای اول و عاشق تر از اون روزا......

خیلی خوب شده..

همش زنگ می زنه اس ام اس میده ازم خبر می گیره...عشقولانه حرف می زنه قربونش برم

من این آرمین رو دوست دارم...حرفاشو..صداشو...وقتی باهام حرف می زنه و جیغ میرنه یعنی پر انرژیه واقعا جون می گیرم.وقتی واسه درس خوندن تشویقم می کنه خیلی روحیه می گیرم اینو به خودشم گفتم..

 

خیلی ذوق می کنم وقتی قبل از اینکه ازش بپرسم خودش می گه رفتم فلان جا...فلان کار رو کردم و ......

 

وای خدا چی می شه آرمین همیشه آرمینه این چند روز باشه؟!!!!

آرمینه دیوونه ی عاشق...

 

هنوز نیومده خونه ی خانومش عید دیدنی.. ولی همین شبا میاد... دلم براش تنگ شده...

 

امشب اومدم خونه هنوز خبر نداره ولی من خوشحالم که می تونم باهاش حرف بزنم....

 

این آخرین فرصته آرمین جونمه...اینبار بعد از یه اشتباه دیگه راه برگشتی وجود نداره..دوسش دارم اما خودش خوب می دونه که من آعصاب مصاب ندارم!!!!!  پس باید حساب شده رفتار کنه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 20:31  توسط بهار  | 

پست آخر-نامه به آرمین

آرمین من با 17 سال سن خودم رو برای تعهد به یه زندگی مشترک آماده کرده بودم و تو با 31 سال سن هنوز یاد نگرفتی که متعهد و صادق باشی.

شخصیت تو به همین صورت شکل گرفته و اگر نخوای رو خودت کار کنی زندگی پوچ و بیهوده ای رو می گذرونی.

چندین بار تو رو امتحان کردم و هر بار متوجه شدم که خیلی راحت و ساده وارد هر رابطه ای می تونی بشی...برام این سواله که تو حدت همینه؟!!! که با هر دختری که با تو تماس بگیره به این راحتی خودتو می بازی....عشقتو یادت می ره و با هر کس با هر شرایطی قانعی که باشی!!!

بعد از آشنایی با تو زمانی که احساس کردم دوست دارم به خودم قول دادم عاشقانه دوست داشته باشم.روی حساسیت های تو به مسائل مختلف خودمو تطبیق بدم و تعهد کامل نسبت به تو از هر نظر داشته باشم.چون اینطور بار اومدم.سنم کمه اما از مادرم و خانواده اش خیلی چیزا یاد گرفتم.مادرم با همه ی سختی هایی که تو زندگی تحمل کرد تعهد و پایبندیشو نسبت به پدرم و من و خواهرم حفظ کرده بود.

چرا من؟!!!

اونقدر حرف های عاشقانه زدی که می شه باهاشون یه رمان نوشت...اونقدر لا بلای حرفات وعده های مختلف می دادی که قادر به عمل کردن به هیچ کدوم نبودی. فقط حرف...............حرف..........حرف....

یادمه گفته بودی من دخترای زیر 20 سال رو بازی ندادم و نمی دم...آرمین من فقط 17 سالمه....فامیل توام..توی خونمون نون و نمک خوردی...حق ان بود که اینطوری می شد.؟

شک نکن عزیزم وقتی نتونستی منو که به قول خودت 17 سالمه.خوشکلم.فهمیده ام. و از همه ی خانومای دوستات سر ترم و قراره مهندس شم و ......حفظ کنی مطمئن باش برای هر ازدواجی که در آینده داشته باشی مشکلات زیادی خواهی داشت.....

روز اولی که به هم اس ام اس می دادیم نصیحتم می کردی و بهم گفتی که دوست داری منم نصیحتت کنم..

یه نصیحت:اگر این بار خواستی وارد یه رابطه ی جدید برای ازدواج بشی اول روی تعهد صداقت مسئولیت و ... خودت به طور جدی کار کن و مرد عمل باش.

من نمی خوام تو رو پیش خانواده ام خراب کنم.صادقانه این مدت با یه احساس قشنگ مواجهه بودم.

فقط به مامان گفتم ما تفاهم زیادی نداریم. همین یه جمله.........

مامان برام اشک ریخت و گفت"بهار منو می بخشی؟!اون شب تو رو با اصرار خونه ی مادر بزرگت بردم........."

سه ماه از وقتم برای درس خوندن (اونطوری که باید می خوندم) به هدر رفت و الآنم با فشار روحی ای که بهم وارد کردی باید زمان زیادی رو برای این بحران بگذرونم........که بازم مانع درس خوندنم می شه.

ولی با این حال از خدا می خوام که بهت کمک کنه که روی ضعف های خودت کار کنی و بتونی یک زندگی موفق داشته باشی...

به خاطره امتحان کردنت پشیمون نیستم...این حق رو به خودم می دم که بفهمم قراره همه چیزمو واسه کی بذارم و این حق رو به تو نمی دم که از کارم ناراحت شی...

من برای خودم از خدا می خوام که خاطره ی تو از ذهنم پاک و زندگیه جدیدی رو که هدفم رسیدن به مدارج بالاتر باشه شروع کنم....و تا مدتی وارد رابطه ی دیگه ای نشم تا از هر نظر خودمو مستقل کنم

رابطه ی قشنگی بود و تجربه ی خوبی برای من..........................

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:1  توسط بهار  | 

پست هجدهم_تموم شد....

(اولا اینکه بعد از اینم حتما واسم کانت بذارین دوستای خوبم)

اون روز بهش زنگ زدم گفتم که "می خوام برم خونه ی دوستم کل عید رو بمونم و .... خواستم بهت بگم"
گفت"باشه عزیزم" بعد پرسید"کارت همین بود؟!!!"
تابلو بود منتظره موضوع دیگه ای رو بگم بعد لابلای حرفا گفت "آره دیروزم باز یه ایرانسل زنگ زد"
سریع پرسیدم "جواب دادی؟!"
گفت "نه نه..دختره می گفت من دوست دوست آرمانم و .... منم زنگ زدم به آرمان.من جوابشو ندادم گوشیو دادم به آرمان اون خوش جواب داد و بعد با ایرانسل خودش بهش اس ام اس داد که بفهمه کیه؟!"
گفت"بهار من یه تار موی تو رو با صد تا از اینا عوض نمی کنم"
(خالی می بست در حد تیم ملی...اون خط دست من بود.هیچ ایرانسلی اس ام اس نداد. در ضمن اس ام اس نوشتنش عین خودش بود...200% خودش بود)
منم گفتم"آفرین که جواب ندادی و ....."
یه کم حرف زدیم و من رفتم خونه دوستم...

بهش اس ام اس دادم با اون خط(مهشید) "چرا جواب نمی دی؟"
"خواب بودم"
"از دیشب خواب بودی تا حالا؟؟؟!تو دیگه کی هستی!خوب دیشب که از خودت نگفتی حالا بگو."
"ساعت 5.5 زنگ بزن صحبت می کنیم"
"من الآن سالن غذا خوریه دانشگاهم..تا 5.5 کلاسم تموم نمی شه.دیرتر اشکالی داره؟"
"نه بزن"

اون دوستم که نور بود و می خواستم بره سر قرار بهش زنگ زدم گفت نور نیستم و همین جام..
منم واسه اینکه تابلو نشه بهش اس ام اس دادم و گفتم "سلام .چطوری؟من اینجام.فردا عصر یه جا قرار بذاریم؟"
 ".5 بیا جلو بانک صادرات.چه لباسی می پوشی؟"
"لباس رو فردا بهت می گم.تو چی؟کجا بریم؟"
"من تیپ سرمه ای می زنم.حالا بیا می گم کجا بریم"(خیلی ......ه!!! چون سرمه ای بهش فوق العاده میاد)

فرداش که دیروز بود اس ام اس دادم"سلام خوبی؟5.5 جلوی بانکی؟ شلوغ نیست اونجا؟ با تیپ سرمه ای و سوزوکی سیاه میای؟"
"آره.شلوغه بهتره!نگفتی با چه تیپی میای؟"
"من مشکی می پوشم"

5 دوستم بهش زنگ زد"من دارم آماده می شم شما 6 اونجا باشین"

6:20 زنگ زد دوستم و بهش گفتم برو لب پنجره که صدا بیاد تابلو نشه خونه ای!!!"کجایین؟ من یه ربع اینجا وایستادم...."
"همون 2 تا دختر بودین؟ من اومدم"
"نه من تنها بودم..هیچ سوزوکی مشکی ای ندیدم"(سوزوکیش سفیده نمی دونم انگیزه اش از این که گفت مشکیه چی بود!)
"الآن کجایی؟"
"دارم می رم"
"کجایی؟"
"فلان کوچه!"
"برو تو کوچه اومدم"
20 دقیقه بعد دوستم زنگ زدم"شما بازم نیومدین..من دارم می رم خونه تو ماشینم"
"خونتون کدوم کوچه است؟
"....."
"سر کوچه وایستا اومدم..."

10 دقیقه بعد زنگ زد "کجایی؟"
"اومدم خونه..من که مسخره ی شما نیستم...1 ساعته بیرونم و .........."
"ببخشید امروز نشد دیگه"
"حالا فامیلیه مریم چیه؟"
"نمی گم..اسمشم نباید می گفتم اما گفتم"
"کی منو دیدین؟"
"2-3 ماه پیش منو مریم بیرون بودیم شما با 206 رد شدین مریم گفت این آرمین داداشه آرمانه..دیگه مریم و ندیدم تا همین چند روز پیش که بحث شما شد و شمارتونو ازش گرفتم و ......"
"از کجا بدونم سر کار نیستم؟"
"واسه چی فکر می کنین سر کارین؟ کدوم کار من جوری بود که اینطوری فکر کنین؟ فعلا من سر کار بودم و شما سر قرار نیومدین"
"می دونی تو اولین دختری هستی که بهم زنگ می زنه و من اینطوری می رم سر قرار"
"الآن با کسی نیستین؟"
"نه.هیچ کس"
"خوبه"
"دوباره کی می تونم ببینمت؟"
"من چند روز دیگه می رم نور..همون جا قرار می ذاریم"
"آره یه روز که اومدم نور آدرسشو می دم بیا اونجا(دوستش نزدیک نور ویلا داره)
راستی من دو شب پیش هم نور بودم.ویلا خوابیدم بهت اس ام اس دادم گفتم "خوابیدی؟" که خواب بودی"(به من گفت اون شب مهمونی بودم . 12 اومدم خونه خوابیدم..حالا می فهمم که هر وقت می گفت می خوام برم مهمونی یا می رفت رستوران یا ویلا..چون می دونست من یه کم با اونجاها مشکل دارم می گفت می رم مهمونی)
"جدی چقدر حیف شد..ایشالا دفعه ی بعد"
"باشه مواظب خودت باش"
"پس فعلا خدا حافظ"
"قربونت برم.خدا حافظ"
(با "قربونت برم " آتیش گرفتم)

خیلی راحت حرف زد...اگر 1% احتمال می داد از طرف منه نباید جواب می داد.چون می دونست من خیلی حساسم.چون بهم قو ل داده بود که دیگه جواب شماره هایی رو که نمی شناسه نده..حتی قول داده بود خطشو عوض کنه...اما.........................

غروبش زنگ زد به من یهو گفت"چیزی شده؟گرفته ای!" (در صورتی که من مثله همیشه بودم...)گفتم"نه عزیزم.من خوبم.چیزی نشده"
شبش زنگ زد به گوشیم و حرف زدیم مثله همیشه منم هیچی به روی خودم نیوردم..مثل همیشه دوست دارم و فدات شم و ....

دوباره قبل خواب کلی اس ام اس عشقولانه....(خیلی مهربون شده بود دیروز)

امروز بعد ظهرم با هم حرف زدیم..تو حرفام بهش می گفتم دوسش دارم اما یه طوری حرف می زدم.خودشم فهمید و گفت"بهار چرا دو پهلو حرف می زنی"
گفت"بدونه تو نمی تونم زندگی کنم و ......."
گفتم"منم همین طور.." چند ثانیه بعد که یه کم فکر کردم گفتم"نه! من می تونم.اگه تو بری من زندگی می کنم..یه زندگی جدید..یه طور دیگه..اما دیگه هیچ وقت عشق رو تجربه نمی کنم....چون عاشقتم"
"چیه؟ می خوای فراریم بدی؟"
"من نه!"
"خودتم می دونی که من چقدر دوست دارم"
"آره اینو می دونم"
"می دونم تو خیلی از من سر تری...خیلی..من هیچ وقت از دستت نمی دم"(تو دلم خندیدم و گفتم حیف آرمین جونم حیف...)

امروز خداحافظی کردن باهاش از همیشه برام سخت تر بود چون.............

دیشب تا صبح خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که حرفهای آرخرمو تو همین وبلاگ بنویسم و فردا صبح آدرسشو بهش بدم..........
تو پست بعدی حرفامو تو یه نامه براش می نویسم


                                                    نمی دونم بازم میام اینجا یا نه اگر نیومدم                                                                        
                                                                                                 خدا نگه دار همتون دوستای گلم
                                                 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:25  توسط بهار  | 

پست هفدهم-امتحان دوم

سلام..

دلم واسه اینترنت تنگ شده بود...

این چند روز خونه ی رفیقم بودم..باهام درس می خوندیم واسه کنکور...امروز هم می رم احتمالا کل عید رو اونجا می مونم آخه با هم خیلی خوب درس می خونیم.

 

یک شنبه از تهران اومد منم شب اومدم خونه که باهاش حرف بزنم..خیلی خوب و مهربون شده بود...مثله روزای اول..می گفت "یه حس غریبی نست بهت دارم....من قدرتو نمی دونستم خدا گفت برو تهران یه کم از بهار دور باش تا قدرشو بدونی........"

منم بهش گفتم "هفته ای یه بار برو تهران!"

 

امروز خیلی اشک ریختم...نمی خواستم بریزم اما ریختم...........

 

دیروز دوباره با یه ایرانسل بهش اس ام اس دادم..

بهم قول داده بود دیگه هیچ وقت جواب کسی رو که نمی شناسه نده....اما جواب داد...اونم چه جوابایی..

منم بهش گفته بود که امتحانش نمی کنم چون بهش اطمینان دارم..اما دیروز واقعا بهش شک کردم ....

خدایا منو ببخش چون این تنها دروغی بود که به آرمین گفتم و امیدوارم خدا به خاطر این دروغ منو ببخشه....

 

موبایل رو کد گذاری کردم که وقتی زنگ بزنه بگه"شماره در شبکه موجود نیست"

بهش اس ام اس دادم:"سلام چطوری؟"

گفت"شما؟"

"شما برادر آرمان ... هستی؟"

"بله"

"من قصد مزاحمت ندارم.می خوام ببینم می تونم باهات آشنا شم..اگر آره خودمو معرفی می کنم"

"فکر می کنم این آشنایی ارزش 2000 تومن خرج کردن رو داشته باشه..زنگ بزن"

"موبایلم خرابه اگر زنگ بزنی متوجه می شی"

"اگه راست می گی از یه شماره ی شهری زنگ بزن"

"من الآن نورم..بیرونم نمی تونم زنگ بزنم"

"نور چی کار میکنی؟"

"همشهریتم.اما دانشجوی نورم"

"راستشو بگو که منو از کجا می شناسی؟همین.چون من حوصله اس ام اس بازی رو ندارم"

"بهت می گم اما بعدا..اگر قرار شد آشنا شیم"

"نه.همون که گفتم"

"من قسم خوردم که نگم"

"نه اگه بگی بهتره.توئی که نمی شناسمت اگه نگی کی هستی دیگه جوابتو نمی دم.حالا خود دانی......"

"تهدید می کنی؟ من قول دادم که نگم.اما می گم چون..........مطمئن باشم پیشت می مونه؟"

"آره مطمئن باش"

"من دوسته مریم دوست دختر سابق آرمانم..مریم اگه بفهمه گفتم منو می کشه"

"دوست آرمان بود؟"

"نمی شناسیش؟؟؟ اینطور که این آرمان-آرمان می کرد گفتم حتما کل آمارش دستته"

"نه.نمی شناسمش.حالا چرا شماره ی منو به تو داد؟ منو دیده بود؟"

"منم دیده بودمت..اون موقع با یکی دوست بودی.الآن دوست دختر داری؟"

"نه(!!!!)من باید ببینمت بعد بهت می گم که هستم یا نه"

"باشه.مشکلی نیست....من تا آخر هفته ... نمیام..تو می تونی بیای نور؟"

"آره می تونم.نور ویلا دارم"

"کی و کجا؟"

"بهت می گم"

 

1 ساعت بعد اس ام اس دادم"من نمی تونم بگیرمت اگر دوست داری صحبت کنیم باهم بهم زنگ بزن"(هنوزم رو کد بود!)

"منم نمی تونم بهت زنگ بزنم .خطت اشکال داره"

"نمی خوای اسممو بدونی آقا آرمین؟"

"بگو بدونم"

"مهشید"

"206 داری؟"

"نه سوزوکی"

"مبارکه..اون وقت که من دیده بودمت 206 داشتی"

"مرسی از تو"

 

چند دقیقه بعد اس ام اس داد:"قیافه ات چه جوریه؟ از مشخصاتت بگو"

"قدم 170.  62 کیلو.برنزه ام.21 سالمه.معماری نور می خونم.دیگه چی بگم؟"

"اسم و فامیلیت چی بود؟"

"مهشید نیمائی...تو از خودت بگو"

"از چی بگم؟"

"از خودت.تا بیشتر باهات آشنا شم"

"بذار بعدا بهت می گم الآن تو ماشینم نمی تونم اس ام اس بدم.فعلا بای"

 

یه ساعت بعد اس ام اس دادم"هنوز تو ماشینی؟"

"آره"

"کجا داری می ری؟"

"می رم بالا رستوران"

 

من 12 خوابم برد..1 اس ام اس داد"خوابیدی؟"

که 6.5 صبح جواب دادم"خواب بودم.الآن هم دارم می رم دانشگاه "

 

10 اس ام اس دادم"هنوز خوابی تنبل خان؟من دانشگاهم..بعد از ظهر بهت زنگ می زنم.هر وقت بزنم می تونی صحبت کنی؟"

هنوز جواب نداد.

با خط خودمم 11 بهش اس ام اس دادم"سلام عشق من خوبی؟امروز رفتی خونه بهم بگو بهت زنگ بزنم یه کاری باهات دارم.دلمم برت یه ذره شده"

به اینم هنوز جواب نداد.

 

من یه دوست دانشجو دارم تو نور..اگه ازش بخوام می ره سر قرار..امروزم بهش می گم بعد از ظهر از خط نور یه زنگ بهش بزنه...

 

بعد از اینکه آرمین رفت سر قرار هیچی بهش نمی گم فقط آدرس این وبلاگو بهش می دم...

می دونم از اینکه بهش اعتماد نداشتم و امتحانش کردم ناراحت می شه.

اما اشتباه من در مقابل کار اون هیچی نیست.

من اگر فقط دوست دخترش بودم هرگز امتحانش نمی کردم...

اما بحثه زندگیه آینده ام در میونه........

 

من از این قضیه هیچی به مادرم نگفتم و نخواهم گفت...دوست ندارم...پیش خانواده ام خرابش کنم..

وقتی همه چیز تموم شد به مادرم می گم که تو یه سری از مسائل تفاهم نداریم........

 

من حس بدی نسبت بهش دارم...دیگه به اینکه باهاش آینده ای داشته باشم فکر نمی کنم..اما هنوزم عاشقشم...

 

 

امروز اگه جواب اس ام اس من رو داد بهش زنگ می زنم و می گم دارم واسه عید می رم خونه ی دوستم و .....

 

خواهرم قبلا گفته بود"یک سری افراد ذاتا برای ازدواج آفریده نشدند..آرمین هم از اون دسته است"

من ناراحت می شدم از حرفش اما حالا به حرف خواهر کوچولوی فهمیده ام رسیدم.

 

الآن جواب اس ام اس رو داد"سلام عزیزم اومدم خونه"

 

جواب مهشید رو نداد...

برم بهش زنگ بزنم....نمی دونم تو عید میام یا نه..اما برام کامنت بذارین..کمک کنین..همتونو دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:53  توسط بهار  | 

پست شانزدهم-حرفای سنگین دیشب

صبح

دیشب کلی تلفنی باهاش حرف زدم حرفای سنگین...نمی دونم تاثیری روش داشت یا نه؟!

بهش گفتم که تو رابطه یاد گرفتم که گذشته ی طرفم باید واسم مهم باشه..گفتم که گذشته ی طرفه که آدمو می سازه...

گفت"خوبه که اینو یاد گرفتی"

گفتم"تو چی رو یاد گرفتی؟"

گفت"صبر....اینکه عجول نباشم"

گفت"منو خوب شناختی؟"

گفتم"به هیچ وجه!"

گفت "آفرین سعی کن حتما منو خوب بشناسی..."

گفتم"دارم همین کار رو می کنم"

گفتم"تو چطور؟"

گفت "کاملا شناختمت.."

گفتم"از این شناخت چی عایدت شد؟"

گفت"اینکه همه جوره قبولت دارم..همونی هستی که من می خوام..اما خوب یه چیزاییتو مثه لباس پوشیدن و ... رو باید عوض کنم؟"

گفتم "چرا؟"

گفت"می خوام اونی بشی که من می خوام"

گفتم"از این حرفت خوشم نیومد"

گفت"چرا؟"

گفتم"می خوام خودم باشم....

البته یه سری احترامات باید باشه..من به نظرات تو احترام می ذارم اما من خودم هستم"

گفت"پس منم می خوام اون چیزی که خودت هستی رو دوست داشته باشم.........."

(مثه بچه ها زود در همه موارد تغییر عقیده می ده!!!)

 

گفتم"امروز رفتم مانتو بخرم..هر چی می پوشیدم مامان می گفت تنگه!"

گفت"تنگ نه!نباید بپوشی!من دوست ندارم"

گفتم"قبل ازدواج که می تونم آزاد باشم..منو که نباید تو قفس بذاری..."

گفت"حرفای خودمو تحویل خودم می دی؟"

گفتم"ببین آرمین جان زندگی رو پایه ی روابط متقابله..همه چیز باید متقابل باشه..اگه انتظار اینو داری که به حرفت گوش بدن باید به حرفشون گوش بدی...

من واسه نظرات..اونم معقولش خیلی احترام قائلم زمانیکه ببینم تو هم برای نظرات من احترام قائلی..."

گفت"من چی کار کردم؟تو هم می تونی از لباس پوشیدنم ایراد بگیری...!"

گفتم "نه دیگه نشو..اگه خواسته ی تو نوع لباس پوشیدن منه...خواسته ی من اینه که با دوستات نری بیرون و مشروب نخوری...."

گفت"باشه چشم دیگه نمی رم(و از این حرفا)"

گفتم"از حرفام ناراحت شدی؟"

گفت"نه عزیزم...اما در اینکه یه دنده ای شکی نیست......"

گفتم"روابط متقابل یادت نره.."

 

گفت"یه چیزی تو دلته که ناراحتت می کنه"

گفتم"دیگه اون ذوق اولیه رو نداری.."

گفت"خوب آره....شبای عاشورا فرق می کرد..همش می خواستیم با هم باشیم..اوایل بود..."

گفتم"از طرف من چیزی کم نشده"

گفت"در اینکه عاشقتم شک نکن...من فوق العاده بهت علاقه مندم...اگه کمتر میام پیشت و خونتون نمیام 2 تا دلیل داره: 1.مزاحم درست نشم و فکرت مشغول نشه

2.مامانت ناراحت نشه که مردم حرف می زنن هنوز هیچی نشده این پسره میاد خونشون و می ره"

 

دلم واسه اینکه بیاد خونمون و کنارش بشینم داره پرپر می زنه

گفتم"دوست ندارم به این زودی واست عادی بشم.."

گفت"عادی؟اینکه دستتو می بوسم واسم عادی بشه؟؟ عادی وقتی می شه که یه مدت زن و شوهر کنار هم می خوابن....."

 

اردیبهشت داره می ره ترکیه فکر می کنه ناراحتم و از این ناراحتم که می ره و دلش واسم تنگ نمی شه در صورتی که من از این ناراحتم که خودش سفر فروردینشو کنسل کرده بود چون نمی تونست ازم دور باشه ولی حالا می خواد بره.....................

 

شب

الآن تهرانه...غروب اس ام اس داد گفت رسیدم...اما هفته ی پیش می گفت"مگه می شه قبل اینکه برم تهران نیام و ازت خداحافظی نکنم؟!!"

گفتم"حمی شه"

گفت"امکان نداره"

گفتم"حالا هستیم و می بینیم...."

!!!!!!!

 

 

 

در جواب امیر باید بگم:

من آرایش می کنم اما کم..چون خوشم نمیاد از آرایش زیاد

اینکه چه جوری باهاش آشنا شدم تو پست اولم نوشته

همین تناقضه که باعث شده تا حالا تحملش کنم دیگه!!!!!!!!!

 

 

ببخشید که کم میام وبتون...کنکوره دیگه..........بعدا جبران می کنم..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط بهار  | 

پست پانزدهم-بررسی شخصیتی!

سلام..سلام...

کامپیوترم خراب شده بود..کلی حرف دارم اما وقت زیادی ندارم....

امروز آخرین روزی بود که روی نیمکت های مدرسه نشستم.....

7 سال بود که تو این ساختمون درس خونده بودم..7 سال بود که با این بچه ها دوست بودم. آخه من فرزانگان(تیزهوشان) درس می خوندم..واسه همین کل راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی تو یه ساختمون بود...

 اما امروز................

در حد مرگ اشک ریختم اما هنوزم برام درکش سخته که دیگه هیچ وقت مدرسه نمی رم..

لحظه ی آخر که از مدرسه خارج شدم کل خاطرات اومد جلوی چشمم...

نمی خوام دانشجو شم..

کاش می شد همیشه یه دبیرستانی باشم...رو همون نیمکتا بشینم...با همون بچه ها بخندم...آره دل می خواد بازم سر کلاس فیزیک از ته دلم بخندم........

وای خدا جونم.می دونم زندگی همینه...همیشه باید تغییر کرد..و معمولا کنار اومدن با این تغییرات سخته.....

اما امروز یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود و مطمئنم که خواهد بود

خیلیا منو مسخره می کنن اما من عاشق دوران دبیرستانم بود...عاشق اون بچه ها...معلمای گلم......

تموم شد.................

 

امروزم دکتر وقت داشتم تو یکی از شهرهای اطراف و با آرمین رفتیم..

دلن واسش یه ذره شده بود..

دیروز که حرف می زدیم می گفت فردا حتما میام می بینمت...

که خوب دیدیم همدیگه رو..........

 

 

حالا از کجا شروع کنم و کجا تمومش کنم؟!!!!!!!

 

امروز نشستم شخصیتشو بررسی کردم..یک کم هم با مامان در این باره حرف زدیم...

مامان که نسبت بهش سرد شد..برام گریه کرد....می گفت نمی خوام بدبخت شی تو لیاقتت خیلی بالاتر از زندگی با آرمینه...

اینو همه می گن...نمی خوام بیخود از خودم تعریف کنم...اهل کلاس گذاشتنم نیستم..ساده  ام و حرفی که بخوام بزنمو می زنم.........

من خوشکلم..قدم خیلی بلنده..اگه چند کیلو بعد کنکور لاغر کنم(که 100% این کار رو می کنم) هیکلم توپ می شه... رفتارم با همه خوبه و برخورد اجتماعیم قویه طوریکه همه جذبم می شن و دوسم دارن(البته منم همه رو دوست دارم) تو تیزهوشان درس خوندم..امسال کنکور دارم..اگه این سه ماه رو خوب بخونم یه جای خوب..مهندسی it که خیلی دوست دارم یا برق قبول می شم..100% اگه خدا بخواد تا دکتری ادامه می دم...می رم کار می کنم از لحاظ مالی مستقل می شم.........

 

دیگه یه مرد چی می خواد...مطمئنم با این وضع همه برام سر و دست می شکونن...فقط برم دانشگاه!!

نه اینکه آرمین بهم چسبیده باشه...کاش بدون هیچ تعهدی وارد دانشگاه شم......

 

اما آرمین چی؟؟

31 سال سنشه...

تحصیلات نداره(فکرکنم دیپلمه..اونم مطمئن نیستم) می گفت و می گفتن خر پوله...اما مثله اینکه همچینم وضعش خوب نیست...

فقط اینکه قد بلند و خوشتیپه

 

تو گذشته اش با 100 تا دختر بوده...

تنوع طلبه...مرد متعهدی نیست..رو حرفاش وای نمی سته.....

 

مطمئنم که حروم می شم!!!!!!! فقط اینکه عاشقشم...

 

دوباره شروع کرد به زندگیه سابقش...خودشم می گه دو ماه دووم نیوردم افسرده شدم.....

هر شب تا 12_1 بیرونه یا مهمونیه..همش مشروب

این که با دخترا هست یا نه رو خدا می دونه.....

 

همش هم می گه بعد ازدواج خوب می شم..الآن نباید به من گیر بدی..نباید منو تو قفس بذاری...

 

منم باید بهش بگم از این به بعد تا ازدواج تنگ می پوشم....کوتاه می پوشم...صورتمو بند می کنم....زیاد آرایش می کنم.......خلاصه آزاد زندگی می کنم تا قبل ازدواج!!

 

آدمیه که حتما باید باهاش مثله خودش برخورد کرد...چون هر چی باهاش خوب بودم و کاری به کارش ندلشتم بد تر شد........

 

وای خدا روزی 1000 مرتبه شکرت می کنم که داری کمکم می کنی بشناسمش....

 

تو این رابطه یه چیز یاد گرفتم:

اینکه گذشته ی طرفم خیلی برام مهم باشه....آخه گذشته است که شخصیت آدمو شکل می ده.....آدما خیلی خیلی سخت تغییر می کنن..........

یادمه یه بار یکی زنگ زده بود به یه خانوم دکتر تو طپش کلی گله از شوهرش....آخرش گفت "خانوم دکتر من چه کار کنم که عوض شه؟!"

دکتر گفت"تو ببین می تونی خودتو تغییر بدی...اگه تونستی خودتو تغییر بدی اونوقت سعی کن یکی دیگه رو عوض کنی....!"

شاید 4-5 سال پیش این جمله رو شنیدم اماهمیشه یادم هست...واقعا گل گفت....

تغییر دادن آدما عمر نوح می خواد و صبر عیوب........

 

من هر چی تلاش کنم چیزی که عایدم می شه یه فیلم یا ظاهر سازیه...

مثله یه ماه اول..آرمین خیلی تغییر کرد...

مطمئنم که اینی که الآن دارم می بینم شخصیت واقعیشه......اون همه فیلمش بود...

در این که هنوزم دوسم داره شکی نیست واقعا دوسم داره اما دیگه حرفاش...رفتارش بوی عشق نمی ده...

عاشق نیست.........

دیگه براش جذبه ندارم..

نو و تازه نیستم....

براش مهم نیست باهام باشه.......

اما من یه دخترم...

اگه یکی بهتر از من ببینه ولم می کنه و میره(گرچه من خیلی لقمه ی بزرگیم واسش...و اون نمی فهمه یا اینکه خودشو زده به نفهمی!) خلاصه اینکه این منم که ضربه ی روحی می خورم

و من اصلا طاقت این مسائل رو اونم وقتی که 3 ماه مونده به کنکورم ندارم.......

 

فعلا رفتارمو تغییر نمی دم..باید بیشتر فکر کنم نباید عجول باشم......

 

خدایا همیشه محتاج کمکتم....تا حالا نشده چیزی ازت بخوام و بهم ندی...هر چی صلاحه همون بشه...فقط من زیاد اذیت نشم......

 

 اینکه بهم قول داده بود قبل عید..بهم عیدی بده تا برم لباس بخرم و نداد و اصلا به روی خودش نیوورد خیلی اعصابمو بهم ریخت..من که محتاجه پولش نیستم مامان گلم مثله همیشه بهترین ها رو واسم خرید...همش حرف می زد..........

حرفام بیشتره.اما کو وقت؟!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:17  توسط بهار  | 

پست چهاردهم

چند روزه وقت نکردم کامپیوتر رو روشن کنم..از این به بعدم کمتر میام..خلاصه کنکور دارم دیگه..

جمعه شب عروسی بودم..اومدم خونه یک کم حرف زدیم...قضیه ی اون تلفن که بهش شد رو برام تعریف کرد و گفت صداش خیلی آشنا بود منم حرف می زدم باهاش تا بفهمم کیه..آخرش نفهمیدم..خیلی گیر بود منم یه حرف بدی زدم دیگه زنگ نزد..

منم بهش گفتم کار اشتباهی کردی که جوابشو دادی..دیگه به مزاحم جواب نده و حرف نزن.

بهم گفت "یه بار یه دوست دختر داشتم شمارمو داده بود به دوستش که منو امتحان کنه..خیلی بهم برخورد چون شخصیتمو پیش دوستش آورد پائین...دوست ندارم تو از این کارا بکنی.." یه کم مکث کردم گفتم"..نه من از این کارا نمی کنم.."

یه روزی بهش می گم این کار من بود چون نمی خوام هیچ دروغی گفته باشم...

دیگه هم پشیمون شدم..قرار بود به یه دوست دیگه ام هم بگم..نمی گم!!

دیشب می گفت "یکی امروز اس ام اس داد"چطوری خوشتیب؟"

منم جواب ندادم..دیگه جواب نمی دم.اون یه بارم اشتباه کردم و ........"

خدا رو شکر..

اینقدر گل شده که نگو...............

یه مدت سخت گرفتم بهش...جواب داد!!!!!!!

قبلا 8 تا دوسش داشتم(از 8 تا)

رسوندم به صفر...حالا ماکسیممش 100 تاست!!!!!! فعلا که از جمعه تا دیشب به 12 رسید...

خیلی دوسش دارم..اینم مطمئنم که آرمین هم خیلی دوسم داره........

شنبه که حرف می زدیم داشتم داستان فیلم "ویکی کریستینا بارسلونا" رو واسش می گفتم که "خاویار باردم" تو فیلم عاشق سه تا زن می شه و با هر سه تا رابطه داره..

یهو گفت "مثله داستانه منه..با یه دختر دانشجو دوست بودم..2 تا هم اتاقی داشت.یه شب رفتم پیششون..از اون 2 تا هم خوشم اومد.عاشق هر سه تا شدم و با هر سه تا دوست شدم...."

بعد خندید منم هیچی نگفتم..اما داشتم آتیش می گرفتم...از اینکه چقدر آشغال بود..خیانت می کرد..از اینکه می خوام با یکی ازدواج کنم که اینقدر شخصیت نداره که به کسی که دوسش داره و می خواد باهاش ازدواج کنه نگه"شب می رفتم خونه ی دوست دخترم......."

من که بهش گفته بودم گذشته اش مربوط به خودشه و من مشکلی با اینکه قبلا این همه دوست دختر داشته ندارم...اما اون اینقدر شخصیت نداره که همچین حرفی رو به من نزنه..........

حالم خیلی بد شد..

پرسید"چی شد؟"

گفتم "هیچی"

گفت "ناراحت شدی؟"

گفتم"توقع داری بخندم؟"

صدام تابلو بود که ناراحت شدم.....

100 بار گفت"بهار شوخی کردم....شوخی کردم....به جون تو حرفم شوخی بود......جون آرمین شوخی کردم که بخندیم و ......."

گفتم"باشه ...قبول می کنم"

اما بازم صدام تابلو بود که قبول نکردم!!!!

خیلی حالم گرفته شد...هنوزم وقتی به حرفش فکر می کنم اعصابم بهم می ریزه.......

 

قراره 5 شنبه بیاد اینجا بهم عیدی بده که برم مانتو و شلوار و کیف بخرم.......

دلم واسش یه ذره شده..

 

گفت این جمعه باید برم تهران هفته ی بعد میام خونتون......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:56  توسط بهار  | 

پست سیزدهم--اولین امتحان

دیروز یکی از دوستام اومد پیشم یه ایرانسل گرفتیم که امتحانش کنیم..

شب قبلش با همون خط بهش اس ام اس دادم..پرسید شما؟ گفتم حرف میزنی گفت نه!

دیروز با دوستم گیر دادیم بهش..اس ام اس داد"تا نشناسم حرف نمی زنم"

دوستم بهش زنگ زد حدود 7-8 باری بهش زنگ زد..اونم قشنگ حرف می زد و می خندید و .......

البته هر کاری رفیقم کرد حاضر نشد باهاش قرار بذاره.. گفت" من خودم یه دوست دختر دارم همون یه دونه بستمه"... رفیقم گفت "پس چرا حرف می زنی؟" گفت"چون می دونم توئی.خودتی و ....."

حالم داشت بهم می خورد اگه یه ذره شخصیت داشت همون اول می گفت"خانوم لطفا مزاحم نشین" اما هر بار گوشیو می گرفت حرف می زد و تفریح می کرد...ولی تو صحبتاش همش داشت دختره رو مسخره می کرد و یه جورایی تحقیر آمیز حرف می زد...آخرشم هر بار گوشیو می گرفت خیلی عصبی و کلافه می گفت "بله؟!!! چیه؟"

اخرین بار هم یه فحش رکیک داد............

این لابلا از خونشون به منم زنگ زد که خداحافظی کنه داره می ره کوه..من گریه کرده بودم..خودشم فهمید حالم بده و ناراحتم..فکر می کرد واسه اینه که چند شبه زنگ نزده یا اینکه شبه قبلش بدون اینکه به من بگه رفته بیلیارد و .......

همش عذر خواهی می کرد...

گفتم "منم از این به بعد کاری می کنم چیزی نمی گم و اجازه نمی گیرم"

گفت "نه...دیشب یهویی پیش اومد"

گفتم "شاید واسه منم یهویی پیش بیاد"

گفت "می کشمت اگه به من نگی...."

 

دیشبم از کوه زنگ زد(خوشبختانه!!!! آنتن دارن....)

یه سره داشت قربون صدقم می رفت و "دوست دارم""عاشقتم""فدای چشمات بشم" و .........

بهش گفتم "منم عاشقت بودم ..الآن نیستم..اما شاید دوباره بشم"

گفت"من زود عاشقت می کنم..."

گفتم "نمی تونی سخته به دست آوردن من."

گفت "من تو رو بدست آوردم"

گفتم"اولین بار آره..من خام و بی تجربه بودم..این بار باید خیلی سختی بکشی"

گفت"مگه یزیدی؟"

گفت"این دفعه دیدمت اینقدر دستتو می بوسم که از ناراحتی درت بیارم"

گفتم "دیگه نمی ذارم."

گفت"دلم برات تنگ شده"

گفتم"لطف داری"

 

و خلاصه همین مدلی باهاش حرف زدم..

1.5 صبحم زنگ زد که خواب بودم...

 

دلم داره واسش پاره می شه!!!!

ازش بدم میاد!!!!!!

دوسش ندارم!!!!!!!

و عاشقشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

قراره تو هفته ی آینده برم خونه ی یه دوسته دیگه ام اون امتحانش کنه..

همیشه که حرف می زدیم هر شماره ای که مزاحمش می شد رو بهم می گفت..این که چیا گفتن.اما اینبار چیزی نگفت.

فعلا اینارو به روش نمیارم...

باید بهتر بشناسمش...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:16  توسط بهار  | 

پست دوازدهم

11.45 صبح

همین الا از کلاس اومدم از 8 صبح کلاس بودم خیلی خسته ام...داشتم کامنتای خواهر گلم مهناز رو می خوندم که چقدر قشنگ راهنماییم کرد.. همین طور آناهیتای عزیز و بقیه ی دوستان...

 

خوب از دیشب بگم...

11.5 حالشو پرسیدم.. گفت با دوستم اومدم بیلیارد.

گفتم "جدیدا هر جا می ری بهم نمی گی! ببخشید اس ام اس دادم مزاحم بازیتون شدم!"

گفت"ببخشید فدات شم"

دیرتر یه اس ام اس داد..منم گفتم"دوست ندارم"

گفت "چرا عزیزم؟"

گفتم"شاید چون پسره بدی هستی منم از آدم بدا بدم میاد..از تو بدم نمی آد فقط دوست ندارم"

گفت "ولی من دوست دارم با تمام وجودم.."

گفتم"می دونم"

 

منم تصمیم گرفتم دیگه هر کاری رو که می کنم بهش نگم ..اگه می خوام پیاده از کلاسم برگردم اجازه نگیرم یا نگم بیاد دنبالم(مثل امروز) هر وقت دلم خواست برم خونه ی دوستام بخوابم(نه مثله قبل که به هر نحوی 11 خونه بودم تا باهاش تلفنی حرف بزنم) و اینکه دیگه قبل از این که حالمو نپرسید حالشو نپرسم...

و یه تصمیم دیگه اینکه دیگه دعوتش نکنم خونمون(نمی دونم اگه خودش خواست بیاد هم قبول نکنم؟؟)

یعنی هر چقدر که اون واسم ارزش قائل می شه منم همون اندازه واسش ارزش قائل شم....

فقط به کمک خدا نیاز دارم.

 

چرا آدما ایجورین؟ چرا من نمی تونم از کسی خسته بشم؟

چرا من همه رو چه بهم خوبی کنن چه بدی دوست دارم.. واسه همه احترام قائلم...

چرا من عاشقم ولی اون.......................

 

تو بد وضعیتیم..مهناز گفت محکش بزن...اما نمی دونم چطوری؟!!

چه کار کنم؟

من که طاقت نمیارم نبینمش و باهاش حرف نزنم....

ولی اون واسش خیلی راحته..

امروز می خواد با دوستاش بره کوه..تا فردا شب...موبایلم اونجا آنتن نمی ده!!!

اما داره می ره...

اگه من جاش بودن عمرا نمی رفتم.......

دیگه از این وضیعت که شبا زود بیاد خونه...جایی نره..هر شب با من حرف بزنه و ....... خسته شده.. من اینا رو حالیمه....

اما بهانه اش اینه که واسه درسه توئه...اگه کم ازت خبر می گیرم چون نمی خوام مزاحمه درست شم......

وای خدا..................

همه ی مردا و پسرا همینن......

کاش آرمین یکی مثله خودم بود..یکی که ارزش این همه عشق منو داشته باشه............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:4  توسط بهار  | 

پست یازدهم

11 am

دیشب 12.5 از کلاس رسیدم خونه......

همیشه بیدار می موند من بیام تا با هم حرف بزنیم..اما دیشب 2 تا اس ام اس بهش دادم جواب نداد..حتما خواب بود..........

اگر خواب بوده باشه نمی بخشمش..

یه تومار اس ام اس نوشتم آماده کردم که بهش بدم نمی دونم این کار رو می کنم یا نه....

""من امروز به یه نتیجه ای رسیدم..این که تو عاشقی خیلی بی جنبه ام!

می دونی آرمین برعکس تو من هر روز دارم وابسته تر و عاشق تر می شم.امروز یه دعوای حسابی با ماما ن داشتیم..می دونی چرا؟

چون چند روزه درس نمی خونم..اونم دلیل داره..چون یه سره دارم فکر می کنم..به تو..به اینکه چی شده که ازم فاصله گرفتی(شاید خودت ندونی)

چون هر شب تا 2-3 بیدارم و انتظار می کشم که صداتو بشنوم.

نمی دونم اگه رابطمو باهات قطع کنم همه چیز درست می شه من می شم همون بهاری که بودم یا نه...

اوضاع از اینم بدتر می شه..نمی دونم چه باید کرد؟!!

من نه کمبود محبت دارم..نه تشنه ی توجه توام..اما انتظار دارم کسی که می گه عاشقمه...نشون بده که عاشقمه.همه جوره و همه لحظه با من و ماله من باشه..تو بودی ام الآن نیستی.......

من نمی تونم و نمی خوام که مجبورت کنم عاشقم باشی...

چه خوب شد که این مدت سعی کردیم همدیگه رو بشناسیم...

می دونی من آدمی بودم که به پسرایی که خودشونو واسه من می کشتن نگاه هم نمی کردم ام حالا اینکه بخوام انتظار اس ام اس دادن یه پسر رو بکشم خیلی واسم سخته و گرون تموم می شه........

اینارو نگفتم که به خاطر حرفهای من خودتو تغییر بدی...اما اگه هر جای حرفهام اشتباهه قانعم کن... چون بحثه یه عمر زندگه..منم باید بدونم با کی قراره زندگی کنم ........

حالا اگه اشتباه می کنم توجیهم کن..و اگر درست می گم.....................""

 

6.30 pm

اون اس ام اس ها رو بهش ندادم!

بعد ظهر بهم زنگ زد گفت خواب بود دیشب..گفتم هیچ وقت نمی بخشمش......البته اون مثله همیشه حرفمو به شوخی گرفت...

خیلی سر حال بود..همش می گفت"فدات شم..عاشقتمممممم....دوست دارم و ........"

گفتم بهش چون کم درس می خونم با مامان دعوام شد و ......

گیر داد درستو بخون و ..

گفت "3 شبه که حرف نزدیم...بهتر شد دیگه..."

گفتم "وقتی من تا 3 صبح بیدارم و انتظار می کشم...بهتر که نشدم..هم اعصابم خرد می شه وهم فکرم مغشوش می شه... و صبح هم دیر بیدار می شم واسه درس و .........."

فکر می کنه اگه کمتر زنگ بزنه یا کمتر حالمو بپرسه یا بیاد اینجا من بیشتر می تونم درس بخونم........

در صورتی که خدا می دونه این طور نیست...اگه ازش خبر نداشته باشم دپرس می شم...می رم تو فکر اصلا نمی تونم درس بخونم..ایتا رو بهش نگفتم........نمی دونم بگم یا نه؟؟؟؟؟

 

 

عاشقشم..به همون خدایی که بالا سرمه قسم که عاشقشم.....

کاش می فهمید........................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:52  توسط بهار  | 

پست دهم...دارم روانی می شم

9 صبح

وای حالم خیلی بده...داغونم..مامان رفته بیرون منم که حال درس خوندن ندارم..اومدم یک کم بنویسم...

احساس می کنم یعنی در واقع مطمئنم که آرمین خیلی عشقش نسبت به من کم شده..من این آرمین رو نمی خوام..همون آرمینی رو می خوام که با رفتارشو کاراش نشون می داد عاشقمه نه اینکه فقط حرف بزنه......

دیگه مثه قبل واسش مهم نیستم...

دیگه مثه قبل دیدن من...حرف زدن با من..کنار من بودن رو به چیزای دیگه ترجیح نمی ده...میگه ترجیح می ده اما من 17 سالمه...خنگ هم نیستم...

اگه یه زمانی همه ی زندگیش بودم الآن فقط بخش کوچیکی از زندگیشم...

اگه همه چیز رو گذاشته بود کنار تا با من باشه...دیگه اونطور نیست..همش با دوستاشه..هر جا می خواد می ره...نه میاد اینجا منو ببینه..نه حرف زدن با منو بر دوستاش ترجیح می ده.........

(اشکام پشت سر هم میان و کیبورد رو تار میبینم...خدا کنه مامان الآن نیاد و منو تو این وضعیت نبینه)

همه مردا همینن...همشون..آرمین هیچ فرقی با بقیه نداره...

اما من هر روز عاشق تر می شم...با اون بودن...چه دیدنشو..چه حرف زدن باهاش...چه حتی اس ام اس دادن بهشو بر همه چیز ترجیح می دم.همه چیز..................

چرا اینقدر مردا پستن...راحت با احساسات یه دختر بازی می کنن...بعد یه مدتی هم سرد می شن...

کاش عاشقش نبودم و اگه وضعیت همین طوری ادامه پیدا می کرد همه چیزو تموم می کردم...

من نمی گم با دوستاش نبا شه و فقط با من باشه...نه........اصلا.. آرمین هر جا که باشه و من بدونم اونجا خوشحال و بهش خوش می گذره یه دنیا واسم ارزش داره.....اینو از صمیم قلبم می گم.

اما خودش بد عادتم کرد...

قبلا هر شب زود می رفت خونه انتظار ساعت 11 رو می کشید تا با من حرف بزنه...الآن اصلا براش مهم نیست تا آخر شب بیرونه اگر تونست حرف می زنه..نتونستم یه بهانه میاره و شب بخیر می گه........

به هر دری می زد تا هر شب بیاد دم درمون منو ببینه...اما الآن اصلا نمیاد.........

اینکه بیاد خونه ی ما و کنار من باشه واقعا براش رویایی بود اما الآن هر مهمونی و برنامه ای رو با دوستاش بر خونه ی ما ترجیح می ده.....

می گفت امسال عید مسافرت خارج نمی رم چون واقعا طاقت دوریتو ندارم...الآن می گه نمی رم چون گرون در میاد.......!!

همش می گفت دلم واست پرپر می زنه و یه ذره شده...اما الآن به زور یه بار می گه دلم برات تنگ شده.......

حالا من این موارد یادم بود..............

دیگه من که از دلش خبر ندارم.........

وای خدا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من امسال کنکور دارم...اگر این رابطه همین طور از طرف اون کمرنگ تر بشه و من قطعش کنم یه ضربه ی روحیه بزرگ واسه منه............

آرمین که راحته...مثه همه ی مردا می ره سراغ یکی دیگه.....

خیلی حس بدیه...من دارم هر روز عاشق تر می شم.یه لحظه هم نمی تونم از فکرش خارج شم...همش اشک می ریزم...دلم داره واسه دیدنش پرپر می زنه...............اما اون هر روز سردتر(نمی دونم این احساس منه...خدا کنه اشتباه باشه)...واقعا بده....

کاش آرمین می تونست لیاقت این همه عشق رو داشته باشه....کاش.................

نمی گم کاری بکنه...فقط مثه قبل عاشقم باشه

نمی تونم چیزی بهش بگم چون نمی خوام چیزی رو بهش تحمیل کنم..من که نمی تونم مجبورش کنم تا هر روز بیشتر از قبل عاشم بشه..می تونم؟!!!!!!

 

 

4:30pm

ساعت 3 اس ام اس داد مثل همیشه "عشق من خوبه؟" منم گفتم "آره خوبه"

بعد زنگ زد که "چرا اینطوری نوشتی؟یعنی چی آره خوبه..چرا ناراحتی ازم و ........"

که گفتم "ناراحت نیستم"...یعد گفت "دیشب که باهات حرف نزدم خوابم نبرد..تا 5 صبح بیدار بودم و ..."

گفت "دوست دارم" گفتم "منم دوست دارم" گفت" من بیشتر دارم" گفتم "نه نداری..."

گفت "خودم می فهمم که تو بیشتر دوسم داری..."

بدم اومد از این حرفش..گفتم "پس یه تکونی به خودت بده و یه تحولی در خودت ایجاد کن!"

حرفمو جدی زدم..حالا نمی دونم اون به شوخی گرفت یا نه.....

گفت"تو فکر می کنی علاقه ی من به تو کم شده؟؟"

یه کم مکث کردم و گفتم"نه...علاقه ات کم نشده...." اما نمی دونم چرا نتونستم بقیه ی حرفمو بزنم ..نتونستم بگم "اما حس می کنم توجهت بهم کمتر شده...علاقه ات نه اما عشقت کمتر شده ...حست کمتر شده و .........."

هیچی نگفتم..حالا یه روزی اگه این وبلاگ رو خوند خودش می فهمه...

دلم می خواد بیاد اینجا و حرفامو بخونه...اما دلم نمی خواد خودم آدرسشو بدم که بیاد بخونه و تو رفتارش تغییر ایجاد کنه به خاطر افکار و رفتار من..اینو اصلا دوست ندارم..

 

بهش گفته بودم این چند روز تعطیلات کی میای خونمون. گفته بود مامان حال نداره و روزی 6 تا آمپول داره و ..... ولی الآن گفت مامانش اینا دارن می رن مشهد...

پنج شنبه-جمعه هم که داره می ره کوه...بهش بگم فردا شب بیاد خونمون..اگه قبول نکنه..خیلی بهم بر می خوره.....اگه نیومد به هر دلیلی(یا بهتر بگم به هر بهونه ای!!) می فهمم دوست نداره که بیاد و با خودم قسم می خورم که دیگه هیچ وقت دعوتش نکنم...........!!!!!

گفت می خواد امشب برنج امام بیاره برام...امیدوارم که یادش نره.....چون دلم واقعا واسش یه ذره شده.......اما بعید می دونم که بیاد...

چون دیگه عادت کردم که قولاش فقط حرفه......

تا حالا قول داده بود خیلی چیزا واسم بخر(تلفن بی سیم..خط جدید واسه موبایل..مانتو شلوار و .......)

یا اینکه گفته بود بهت پول تو جیبی می دم..حساب بانکی واست باز می کنم و ........

من که پولشو نمی خوام..تا الآن خانوادم واسم خرج کردن هیچی هم واسم کم نذاشتن...از این به بعدم تا ازدواج نکردم واسم خرج می کنن... بحثه من اصلا قسمت مالیه قضیه نیست....

حرفه من اینه که همه ی اینا رو گفته و فقط گفته...........

مطمئنا رو حرف همچین آدمی نمی شه حساب کرد...شما بگین انصافا..می شه؟؟؟

نمی دونم چطوری باید با همچین فردی زیر یه سقف زندگی کنم....

اما هیچ وقت اینا رو بهش نمی گم چون نمی خوام فکر کنه من دنبال پولشم..یا اهل سواستفاده ام و ...

من خیلی مغرورم.....اصلا دلم نمی خواد هیچ کس راجع به من اینطوری فکر کنه...

عاشقم باشه...پول خرید بخوره تو سرش........

چیزه زیادی که نمی خوام!

 

 

6pm

الآن اومد برنج آورد...

زیاد پیشم نموند..عجله داشت که بره...

گفت باید واسه یکی دیگه از دوستام برنج ببرم......خدائیش یه لحظه فکر کردم می خواد واسه یه دختر دیگه ببره..نمی تونم بهش بگم چون قول دادم که همیشه حرفاشو باور کنم....یه جورایی هنوزم این فکر یهو میاد تو سرمو میره..نکنه یکی بهتر از من گیر آورده و می خواد کم کم رابطشو با من کم کنه بره سراغ اون.....تقریبا دارم خل می شم... چرا از اینجا رفت اس ام اس دادم جواب نداد؟!!!!!!!

چرا یکشنبه بهش گفتم بیاد دنبالم کلاس داشتم گفت با آژانس بیا؟!!!

وای خدا نفرینش می کنم اگه یه روز بهم خیانت کنه...خدا جون دیگه خودت می دونی..........

امروز می گفت خیلی دپرسم راست می گفت...قیافه اش و حالتش که خیلی دپرس بود...

حتی قیافه اش هم مثه قبل عاشق نبود....

گفتم فردا بیا خونمون...گفت باشگاه بسکت دارم...

وای خدای من...حتی باشگاه رو هم به من ترجیح می ده!!!!!!!!!!!!!!!!

می خواستم برنج رو بزنم تو صورتش و بگم می میری یه شب باشگاه نری....

این دیگه قابل باور نیست....

 

 

واقعا دارم روانی می شم...............

هیچ بهانه ی محکمی هم واسه ترک کردنش ندارم.!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 18:13  توسط بهار  | 

پست نهم

وای سه هفته ای می شه بلاگفا بالا نیومد و من حرفامو تو خودم نگه داشتم..........

تو این مدت 2 تا جمعه اومد خونمون...2 تا جمعه ی رویایی............

واقعا رویایی بودا.......هیچکس نمی تونم حسمو یفهمه غیر از خودش...

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

کادوشو بهش داد..نمی دونم خوشش اومد یا نه...دیگه بیشتر از این توان مالی نداشتم!!!

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

هنوزم هر شب حرف می زنیم..اما خدا شاهده که یه ذره هم واسم تکراری نشده....چون عاشقشم.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

مامان هر روز نگران تر از قبل می شه.......

می گه به خانواده اش که چیزی نگفته..احساسات تو هم شدیدا درگیرش شده..و اگر به هر دلیلی نشه..

بذاره بره..خانواده ی ما یا اونا مخالفت کنن...اصلا از تو خسته بشه و یه کاری کنه که تو بدت بیاد و ترکش کنی....تو خیلی ضربه می خوری.........

می گه معلوم نیست این پسره چی می خواد...

همه چیزو خیلی راحت می گیره...

رابطتون به این زیادی

بین شما که همه چیز تموم شده است.....

اون دست رو دست می ذاره تا بعد کنکور تو بشه...در حالی که همین الآنش 2 تا خواستگار توپ دیگه داری...

وتسه چی وقتی فقط بینتون احساس هست و هیچ اقدامی صورت نگرفته..وقتی هنوز نامزد نشدین باید خواستگارای دیگه رو رد کنم و بشینم منتظر ببینم آقا کی تشخیص می دن به خانوادشون بگن...........

مامان واقعا گیجه...........................

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

منم عاشقم و گیج...

من نمی تونم به پسر دیگه ای حتی فکر کنم.....

پس از نظر من همه چیز تموم شده است..........از نظر آرمین هم همین طور......

خدایا خودت کمکمون کن..به هممون کمک کنم............

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:29  توسط بهار  | 

پست هشتم

پست هشتم

(این پست ماله سه شنبه 15 بهمنه...از اون روز تا همین چند روز پیش بلاگفا بالا نمی یومد.............)

10 صبح

دیشبم نیومد منو ببینه...........

می دونستم نمی تونه بیاد چون باشگاه بود..شبم مهمون داشتن..ناراحت نشدم از نیومدنش..اما شب خیلی ناراحت شدم..چون وقتی به شوخی یه کم متلک انداختم گفت اصلا یادش نمیاد که بهم گفته باشه میاد منو می بینه...خیلی ناراحت شدم از اینکه یادش رفت....خیلی.............

--------------------------------------------------------------------------------

دلم براش تنگ شده...جمعه میاد خونمون دیگه..

خلاصه امروز تصمیم رو گرفت برای ولنتاین چی براش بخرم..

اما اون بهم گفته ولنتاین واست چیزی نمی گیرم.. راستش ناراحت شدم..نه به خاطر کادوش...اصلا...بلکه به خاطر کارش...

دوست داشتم یه چیزی واسم بگیره...حتی شده یه قلب کوچولو که هیچ قیمتی هم نداره....اما وقتی از دست آرمین بگیرمش برام خیلی با ارزش می شه....

-------------------------------------------------------------------------------

خیلی می ترسم...این ترس همیشه با من هست...ترس اینکه یه روزی براش تکراری بشم...ترس از اینکه یه روزی وقتی کنارشم...اون کنار یکی دیگه باشه......

من که 17 سالمه..نه تجربه ای داشتم..نه تا حالا زندگی کردم..هر چی بوده بچگی و درس و .....

اما قاطع می گم می تونم تا آخر عمرم کنارش باشم و عاشقش...

این حرفمو نه از روی جوونی می زنم..نه از روی احساسات زودگذر...

یه بار ازم پرسیده بود"بعد ازدواج اگر منو با یه دختر ببینی چی فکر می کنی؟!"

گفتم"قبل از اینکه قضاوتی بکنم میام از خودت می پرسم تا بهم توضیح بدی..."

گفت"اگر بعدش بفهمی که خیانت به تو بود...."

گفتم"اگه عاشقت باشم عاشقت می مونم..."

گفت"ترکم می کنی یا منو می بخشی؟!!"

گفتم"دنبال علتش می گردم..تو رفتارای خودم..ببینم کجای کارم اشکال داشت که باعث شد تو احساس کمبود کنی و بری سراغ یکی دیگه...و می بخشمت.."

دیشب پرسید"اگه فردا منو با یه دختر تو ماشینم ببینی..."

گفتم"بازم از خودت می پرسم"

گفت"اگه بفهمی خیانت بود"

گفتم"ترکت می کنم..."

گفت"از ترک کردنم اذیت نمی شی؟"

گفتم"یه مدت کوتاه..من آدم ضعیفی نیستم"( از نظر من همچین فردی ارزششو نداره که بخوام خودمو اذیت کنم...)

گفت:اگه بعد یه مدت زنگ زدم و گفتم پشیمونم منو ببخش"

گفتم"بهت می گم آرمین جان دیگه به من زنگ نزن..."

گفت"حرفات متناقضن...دفعه ی پیش گفتی می بخشم اما اینبار..."

گفتم"من وقتی پایبند به زندگیم باشم به هیچ قیمتی نمی ذارم زندگیم خراب شه...تا حد امکان هر مشکلی رو رفع می کنم...

اما الآن نه تعهدی دارم نه پایبند به چیزی هستم...پس زندگیم و آیندمو یه خاطر همچین فردی خراب نمی کنم...."

.

.

.

فکر کنم قانع شد...

 ------------------------------------------------------------------------------------

10 شب

اه...بلاگفا از صبح بالا نمیاد...

قربونش برم امروز غروب اومد انجا دیدمش.......

وای چقدر دلم براش تنگ شده بود.........

دلم می خواست تا صبح دم در وایستم و دستم تو دستش باشه و فقط نگاش کنم...........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:14  توسط بهار  | 

پست هفتم-می کشمش!!!!

بعد از 2-3 بار دعوت کردن قرار شد جمعه بیاد خونمون...

(باید بهش بگم 5شنبه بیاد..آخه 5شنبه ها با دوستاش می ره بیرون..ببینم میاد خونه ی ما یا می گه نه با دوستام می رم بیرون!!!)

از هفته پیشم قول داده بود دوشنبه بیاد منو ببینه ببینم امشب میاد یا مثله دوشنبه ی قبل.........!!! می کشمش این دفعه!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

یه مساله ای هست که مامانم رو اذیت می کنه...اینکه خانوادش هنوز چیزی رو نمی دونن...

می گه درست نیست میاد و میره..رابطه دارین و ....

بعدا بفهمن و یه چیزی بگن مامانم اصلا اعصاب نداره.......

خودش می گه بعد عید بهشون می گم..

خلاصه اینکه دوسش دارم..همین...........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط بهار  | 

جواب کامنتهاتون(مرسی از همتون)

به پرنده خارزار:آرمینم اول عاشق من شد...هنوزم که عاشقه.من به عشقش ایمان دارم..اگر به سرنوشته تو دچار بشم می میرم...........

--------------------------------------------------------------------------------------

به مامان مرجان بردیا:درسته سنم کمه اما همه می گن بیشتر از سنم می فهمم!

--------------------------------------------------------------------------------------

به خواهر گلم مهناز:خوشحال می شم خواهر کوچولوت باشم.البنه نمی دونم چقدر ازم بزرگتری.

من عاشقم اما هیچ وقت نمی ذارم احساس به جای عقل واسم تصمیم بگیره...

راستی وبت باز نمی شه!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

به مرضیه ی جون:آرمین لیاقت عشق منو داره اینو مطمئنم...اگه مطمئن نبودم عاشقش نمی شدم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:18  توسط بهار  | 

پست ششم--وبلاگم

دیشب داشتم با عشقم صحبت می کردم.یه کلمه گفتم امروز وبمو آپ کردم تا آخرین لحظه که تلفن رو قطع کنم می گفت آدرسشو بده.من ندادم.راستش دقیقا نمی دونم چرا؟!!!!!!!

کنارش بودن خیلی بهم آرامش می ده..دیشب خودش اینو ازم پرسید..."وقتی کنارمی آرامش داری؟!" گفتم "خیلی"

احساس می کنم در آینده رابطه ی خیلی موفقی داشته باشیم.اونم اینطور فکر می کنه..خیلی کم پیش می آد تو مسائل مهم اختلاف نظر داشته باشیم...یعنی می شه گفت تا حالا که پیش نیومده....

مطمئنم اگه رفتارش..حرفاش..نگاهاش....همیشه مثل الآن باشه تا بمیرم عاشقش می مونم.....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 10:39  توسط بهار  | 

پست پنجم--...

همین الآن از دریا بر گشتیم..2 ساعتی بیرون بودیم..

خیلی آرومم وقتی کنارشم..

واقعا عالی بود..

دیشبم اومد دم درمون منو دید...هنوز بابت دوشنبه عذر خواهی می کنه..البته منم بخشیدمش..

دوسش دارم..خیلی دوسش دارم..

واقعا از خدا ممنونم به خاطر امروز..به خاطر این روزها..به خاطر تک تک این لحظه ها.........

این هفته احتمالا دعوتش می کنیم..بابا زیاد حالش خوب نیست نمی تونه تو مهمونی باشه مامان می خواد مادربزرگمو که می شه عمه اش رو هم دعوت کنه....

مامان می گه جلوی اون نباید کنارش بشینی و ............

نمی خوام..من کنارش می شینم.دستشم می گیرم.از هیچ کسم ترسی ندارم...همین!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:20  توسط بهار  | 

پست چهارم--نیومد منو ببینه

این پست مال 8 بهمنه..اون روز نتونستم آپ کنم الآن می ذارمش:

از پنج شنبه ی هفته پیش گفته بود 2شنبه می آم می بینمت اما نیومد.

خیلی منتظرش بودم..اما آقا شب برام توضیح دادن که با دوستاشون تشریف برده بودن زمین تنیس...

چون دفعه دفعه قبلم باهاشون نرفتن زشت می شد خیلی...

یعنی وقتی فقط بعد از یک ماه بودن با دوستاشو به دیدن من که به قول خودش هر لحظه آرزوشه ترجیح می ده وای به حال چند سال بعد که براش عادی بشم...

نمی بخشمش..........دلمم یه ذره شده

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:16  توسط بهار  | 

پست سوم-یک کم ناراحتم ازش...

از پنج شنبه که یه سر اومده بود دم درمون منو ببینه دیگه ندیدمش.خیلی دلم واسش تنگ شده.اونم دیشب می گفت دلم داره پرپر می زنه...

قبلنا می گفت اگه یه روز نبینمت دیوونه می شم.هر کسی بخواد جلومو بگیره از دیوار می پرم تو خونتون!!

اما ...حاضره به خاطره درس من هفته ای یکی دو بار بیاد یا اینکه هر وقت می خواد بیاد می پرسه"اگه سخته واست نیام"

اینا کارا و حرفهای یه عاشق نیست............

نکنه دارم واسش عادی می شم؟!! تو کلام هر روز عاشق تره..اما...نمی دونم.......

دیشب پای تلفن گیر داد که"اون یه نفری که قبلا باهاش دوست بودی کی بود؟!!" (خودم قبلا بهش گفته بودم با یکی دوست بودم)

کلی قسم خورد تا بهش گفتم.بعد شروع کرد:"چرا دوست بودین؟" "چی شد بهم زدین؟" "مزیت من بر اون چیه که منو ترجیح دادی؟"

و .......

این رفتارا و سوالای دیشبش واقعا اذیتم کرد.اینو بهش نگفتم اما خیلی خیلی ازش ناراحت شدم....

به هیچ کس ربطی نداره تو گذشته من چی پیش اومده.حالا که من با صداقت روز اولی که با هم حرف زدیم بهش گفتم با یکی دوست بودم دلیلی نداره بخواد پیگیری کنه.......

آرمین همیشه بهم می گه:"تو فهم و درک و شعورت واقعا بالاست" اما گاهی اینطور فکر نمی کنه. . .

من از اون دختر بچه هایی نیستم که زود احساساتی بشم و تسلیم احساساتم بشم.......من همه چیز رو با منطق پیش می برم.

حتی اینکه به یه نفر علاقه داشته باشم دلیل منطقی دارم...

درسته آرمین پولدار و خوش قیافه هست اما تا حالا خیلی ها رو دیدم پولدارتر و خوش قیافه و مطمئنم از این به بعد هم خواهم دید...اما چیزی که برام مهم بود و هست شخصیت آرمینه.افکارشه.عقایدشه...

من می خوام شخصیتمو عوض کنم...

من خیلی اجتماعی هستم. با هر شخصیتی از هر سنی خیلی زود ارتباط برقرار می کنم.تعریف نباشه اما همه منو دوست دارن.. با همه می خندم و با همه خوبم...کلا تو یه positive way  زندگی می کنم و شخصیتمو دوست دارم...

آرمین شاید اینا رو ندونه اما ازم خواست شخصیتمو عوض کنم...سنگین.متین.خانوم و ....

و من مثله همیشه به خواسته اش احترام می ذارم.

دوسش دارم و به خاطرش هر کاری می کنم..هر کاری.اینو کاملا با اطمینان می گم........

اما دیشب بری اولین بار ازش ناراحت شدم... و فکر کنم حق داشتم.من فقط به خاطر این جوابشو دادم چون می دونم آدم بد دلیه...اگه جواب نمی دادم فکر می کرد چه چیزی بینمون بوده که من می خوام مخفیش کنم!!!

اما دیگه این اجازه رو بهش نمی دم که بخواد چیزی در این باره بپرسه.

اگه من براش مهم باشم باید الآن منو ببینه و آیندمو نه گذشتمو....

من فکر می کنم الآن پیش خودش فکر می کنه من با هر پسری مثله خودش رابطه برقرار می کنم باهاش بیرون و .... تا بشناسمش.

یا مادرم اگه موقعیتی پیش بیاد یا همون قبلی رو هم مثله آرمیین دعوت می کرد و راحت بود ....

اما اینطور نیست. من اصلا تو این فازها نبودم.من آرمین رو دوست دارم . تصمیممو گرفتم و می خوام تا آخر خط باهاش باشم.

مادرمم خوب می دونه ما به هم علاقه مندیم.از نظر اون(و همه!)آرمین پسر خوبیه.مشکلی نداره.فامیلمونه.و این که سنش زیاده و دنیا دیده هست. واسه همین آدمی نیست که بخواد بچه بازی در بیاره و با احساساته من بازی کنه...واسه همینم مامان باهاش راحته و گاهی دعوتش می کنه و اجازه ی ارتباط رو بهمون می ده ...

من آرمین رو می شناسم.خیلی باظرفیته..اما خدا کنه درست و از همین دیدگاه مسائل رو ببینه و فکر دیگه ای در مورد من نکنه...

آرمین اولین و آخرین کسیه که من واقعا عاشقشم و با هیچ کس عوضش نمی کنم.........

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 19:53  توسط بهار  | 

پست دوم-مهمونی خونه ما

وای خدا جونم..دیشب خونمون بود..خیلی خوش گذشت ..خیلی..........

خیلی حرف زدیم.منم که کلا پیشش نشسته بودم..دستم تو دستش بود یا با دستای همدیگه بازی می کردیم!!!!

حس کردنش کنارم به تمام وجودم آرامش خاصی می ده..

شب که رفت خونه بهش گفتم:"خیلی بد گذشت؟!"

گفت:"یکی از شبهای خوبی بود که خدا برام محیا کرده بود......"

دوسش دارم....خیلی دوسش دارم..

------------------------------------------------------------------------------------

مامانم یه دایی داره که تو تموم زندگیش حامیش بود...

دیشب که آرمین اینجا بود دایی مامان و خانومش سر زده اومد خونه خاله ام طبقه پایین... سوزوکی آرمین رو دم در دیدن.فهمیدن آرمین اینجاست.......خیلی ناراحت شدن که تو جو کنکور همچنین برنامه هایی می ذاریم و ..........

به پدر بزرگم گفت امروز به مامانم زنگ می زنه کار داره...

می ترسم که با حرفاش مامان رو راضی کنه که این رابطه قطع شه... من نمی خوام..نمی ذارم هیچ کس آرمین رو از من بگیره...جز خدا. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:31  توسط بهار  | 

پست اول--آشنائی

29 خرداد همین امسال بود که حال بابام بد شد.مامانم هم کمر درد داشت.این شد که من و مادربزرگم همراه پدرم رفتیم بیمارستان.تو بیمارستان پسر داییه بابامو دیدم که هوراه دوستاش راه می رفت. بهش سلام کردم یه لبخند زدم و رفتم...

با یک نگاه عاشقم شد.......

خانواده هامون با هم رابطه ای نداشتن اما همون شب با عمه ام تماس گرفت و شماره ی عمه اش-که می شه مادربزرگه من-رو گرفت و بهش زنگ زد و گفت:"عمه اگه کاری دارین من برگردم و ..." که متاسفانه(!!!) کاری نداشتیم و بر نگشت.دیگه ندیدمش تا همین یه ماه پیش...

تو این چند ماه یه بار رفت مشهد-خونه ی عمه ام- و هر شب به عمه ام زنگ می زد. بهش گفت از من خوشش اومده و شمارمو خواست که عمه ام نداد! تا اینکه اینقدر اصرار کرد که قرار شد 6 دی که ما دعوتیم خونه ی مادربزرگم اونم بیاد.

وقتی به من گفتن که آرمین هم هست چون قضیه رو می دونستم خیلی اعصابم بهم ریخت.

خیلی حس بدی نسبت بهش داشتم.آخه یه کوچولو سنش زیاده.(البته بر خلاف  چهره اش!)

منم بهم بر خورده بود در حد فضا...خلاصه به زور مامان چون می گفت اگه تو نیای خیلی زشته اون شب رفتیم خونه ی مادربزرگم...از در که وارد شدم اونجا بود وقتی دیدمش به خودم گفتم:"بهار.عجب پسریه!چه دوست داشتنیه..." همین طور که باهاش دست می دادم ناخود آگاه به این فکر کردم که "چی می شد می تونستم الآن بپرم تو بغلش؟؟!!!!!!!"

منم ازش خوشم اومد.مادربزگم تو مهمونی شمارشو پرسید اونم بلند تکرار کرد.منم حفظ کردم . بعد از دقایقی save  کردم .شب فراموش نشدنی ای بود....................

فردا شبش یه  sms بهش دادم و جوابمو داد.به خودم گفتم اینو بهش می دم که شمارمو ببینه دیگه بهش sms  نمی دم .اگه خودش بخواد خودش می ده...

اونم مثه خودم مغرور تا 2 روز خبری نشد تا خلاصه یه جک فرستاد و sms  بازی شروع شد و از شب بعدش هم شروع کردیم به هر شب تلفنی صحبت کردن تا باهم خوب آشنا شیم..خیلی جذبش شدم

اما من می دونستم که باید احساساتمو نادیده بگیرم و با عقل پیش برم و ببینم همونی هست که یه عمر کنارش خوشبخت بشم؟!

بعد از یه هفته یه روز sms  داد که "پسر کوچولوت عاشق شده". من اون موقع هیچ حسی نسبت بهش نداشتم فقط برام جاذبه داشت چون شخصیت و رفتار و افکارمون عینه همه... البته آرمین بهم می گفت تو عاشق منی و نمی خوای بگی اما اینطور نبود من واقعا نمی دونستم دوسش دارم یا نه؟!!!!!

وقتی حرفاش..صداش..نگاهش رنگ و بوی عشق گرفت بیشتر بهش وابسته شدم...

روز عاشورا وقتی تو ماشینش بودم که منو برسونه خونه برای اولین بار دستمو گرفت..دستش خیلی گرم بود...

هیچ وقت حسی به اون خوبی نداشتم...دیگه کمکم فکرم مشغولش شد اگه یه روز نمی دیدمش عصبی و کلافه می شدم.تا ساعت 11 شب بشه که بخوام باهاش تلفنی صحبت کنم از انتظار خفه می شدم...

وقتی همه چی رو بررسی کردم دیدم نه بابا بهار کوچولوی مغرورم عاشق شده...

اوایل آشنائیمون بهش گفتم "من وقتی بهت می گم دوست دارم که هیچ وقت از گفتنش پشیومن نشم" و الآن هر روز و شب می گم که دوسش دارم...چون دوسش دارم و مطمئنم که هیچ وقت از گفتنش پشیمون نمی شم...

 

 

 دیروز وقت دنون پزشکی داشتم با منو مامان و خواهرم اومد چون ازش خواسته بودم.

خیلی خوش گذشت اما الآن دلم براش تنگه...

هر وقت دستمو می گیره دستم بوی آرمین می گیره(فکر کنم به دستش هم ادکلن 212 می زنه!!!!!!!!!!!)

منم مثه دیوونه ها دستم همیشه جلوی بینیمه!!!!! به همین دیوونه بازیا می گن عاشقی دیگه...

آرمین همیشه می گه"اگه دیوونه ندیدی .. به ما میگن دیوونه........."

یک شنبه هفته پیش شام خونمون بود.امشبم دعوته اینجا..

جمعه منو مامان و خواهرم رو برد دریا...نیم ساعتی قدو زدیم دو تائی.بهترین لحظات زندگیم تا به حال بود.دستم تو دستش بود و با هم حرف می زذیم..عا شقانه.. همون جا برای اولین بار دستمو بوسید......

اولین پستم خیلی طولانی شد.

یه روزی آدرسشو به آرمین هم میدم تا بیاد حرفای دل عشقشو بخونه..

فعلا..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:7  توسط بهار  | 

مقدمه

من بهارمم.17 سالمه و عاشقم.این کامل ترین بیوگرافییه که می تونم از خودم بگم...این وبلاگ دفتر خاطراتمه..اما هر کی دلش بخواد می تونه این دفتر رو ورق بزنه و از افکار و احساساته یه دختر 17 ساله ی عاشق با خبر شه............

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط بهار  |